» بازدید امروز: 33
» بازدید دیروز: 161
» افراد آنلاین: 2
» بازدید کل: 18525

شهیدحمیدرضا بصیرزاده

آن­کس که تو را شناخت جان را چه کند

فرزند و عیال و خانمان را چه کند

دیوانه کنی هردو جهانش بخشی

دیوانه تو هر دو جهان را چه کند

شهید، همواره زنده است و روشنگر راه راستین الله است. به امید اینکه بتوانیم راه شهید را که راه انبیاء و ائمه اطهار است بپیماییم و همیشه مدافع حق و عدالت باشیم.

 

زندگی­نامه شهید حمیدرضا بصیرزاده

Displaying 20130126_092328.jpg

شهادت عروج انسان است و شهید با نوشیدن شهد شهادت با بال­های فراخ عروج می­کند و به کمال والای انسانی می­رسد. شهادت انتخابی است که خاصان روزگار با افکار عالی خویش این مسیر الهی را ره می­سپارند و هر کسی در قاموس شهادت اذن ورود نداده­اند.

آنان که حیات دنیوی را پشت سر گذارده­اند و با دیده­ی بیدار عشق مفهوم عاشقی را در چشمان مؤمن و صادق خویش یافته­اند و بار مصائب را بر خود هموار کرده­اند، شاگردان مکتب خونین شهادت اند و این بار  سخن از خون نامه­ی زندگی و نبرد شاگردی از این مکتب دشمن سوز و انسان ساز است. شهید ستاره­ای است که در قعر تیرگی­ها طلوع می­کند و با پلیدی­ها در جنگ می­شود و حمید رضا یکی از آن ستارگان درخشان بود.

حمیدرضا در 26 فروردین ماه سال 1346 در دیاری که مردم محروم آن در مقابل نیرنگ­های رژیم منفور پهلوی مقاومت می­کردند، یعنی اهواز، از مادری پاک و وارسته چشم به جهان گشود تا در دامان پاک این مادر درس آزادگی و حریت بیاموزد.

مادر شهید می­گوید وقتی دوران بارداری حمیدرضا را می­گذارندم شبی در خواب سید بزرگواری را دیدم بر اسبی سوار و بسیار نورانی بود به من نزدیک شد و سلام نمود و مرا مورد تفقد قرار داد؛ بعد که از خواب بیدار شدم به نظر می­رسید که یکی از ائمه معصومین بود و تعبیر آن را ندانستم و خواب را برای کسی نقل نکردم. وقتی حمیدرضا به شهادت رسید تعبیر آن خواب را فهمیدم و متوجه رابطه این خواب با احترامی که آن سید بزرگوار به من نمود، شدم.

خانواده شهید پس از مدتی که در اهواز بودند بنا به ضرورت شغل پدرش که جهت امرار معاش به بنایی و معماری اشتغال داشت به خرمشهر (خونین شهر) مهاجرت کردند. شهید دوران مدرسه ابتدایی خویش را تا کلاس سوم در خرمشهر گذارنید. پس از دستگیری برادرش توسط ساواک و آزار و اذیت خانواده توسط عوامل رژیم منفور پهلوی، حمیدرضا کلاس سوم بود که به همراه خانواده به زادگاه پدرش یعنی دزفول، مهاجرت نمودند. وی کلاس چهارم به بعد را در دبستان رازی دزفول به تحصیل مشغول شد.

پس از مدتی انقلاب شکوهمند اسلامی به رهبری مردی راسخ، راسخی عالم و عالمی نستوه به پا شد. در این زمان، حمیدرضا با اینکه سنش برای مبارزه با طاغوت بسیار کم بود، ولی با رفتن به جلسات قرائت قرآن، تظاهرات و سخنرانی­ها بر علیه رژیم دوشادوش دوستان و همرزمانش شرکت می­نمود. مدتی از پیروزی انقلاب نگذشته بود که استکبار جهانی جنگی را که در راس آن آمریکای خونخوار قرار داشت بر مردم مظلوم ایران که تازه می­خواستند طعم آزادی و آزادی و استقلال را بچشند تحمیل نمود. بسیاری از مناطق مرزی و از جمله خونین شهر به دست رژیم خونخوار صدام افتاد. دزفول قهرمان نیز مورد حملات موشکی و توپخانه دور برد بعثیون قرار گرفت. در این موقع، حمید رضا کلاس دوم راهنمایی بود. او خیلی اصرار داشت وارد بسیج و به جبهه اعزام شود تا در این دفاع مقدس و راندن دشمن از سرزمین مقدس خود سهیم باشد. حدود یک سال از جنگ سپری می شد که حمید رضا پس از اصرار فراوان توانست وارد بسیج شود و کار با صلاح را به خوبی فرا گیرد و به قول خود دیگر برای جبهه رفتن آماده شده بود. ولی از آنجا که سن ایشان کم بود، اجازه جبهه رفتن را به او نمی­دادند. حمد رضا مدتی در مسجد محل سکونت شب­ها به نگهبانی و روزها به تلاش پی­درپی گذرانید. به این امید که اجازه جبهه رفتن را به وی بدهند. در این مدت که در مسجد فعالیت می­کرد، به درس خواندن هم مشغول بود ولی فکر جبهه از سرش بیرون نمی­رفت و وقتی دوستان را برای جبهه رفتن بدرقه می­کرد، بی اختیار اشک از چشمانش جاری می­شد و احساس حقارت می­کرد و می­گفت "مگر خون من از این عاشقان به الله رنگین­تر است که باید در شهر بمانم."

چندی بعد و پس از اصرارهای فراوان، مسئولین مسجد را راضی و برای اولین بار راهی جبهه شد. برای اولین با چشمان پر از اشک توام با شادی حمیدرضا جبهه ای را که سراسر آن از خون عزیزان رنگین گشته بود نظاره می­کرد و به خود می­بالید.

در این زمان بود که عملیات پیروزمندانه فتح المبین و حمله­ای که رزمندگان اسلام هزاران کیلومتر از خاک عزیز کشورمان را پس گرفتند شروع شد. حمید رضا هم با شوق وصف ناپذیری در این عملیات با کفار بعثی جنگید. پس از چند هفته وقتی از جبهه بازگشت، هر چه از جبهه و رزمندگان می­گفت، سیر نمی­شد. در مدتی که را که در جبهه گذرانیده بود، هرکه وی را می دید تصور می­کرد که او چند سالی را در یک دانشگاه معرفت و متانت گذرانیده است. حمید رضا شخصیت و هویت جدید پیدا کرده بود. در همین عملیات حمیدرضا وقتی برای رساندن مهمات به خط مقدم به همراه یکی از هم رزمانش سوار بر ک وانت بودند با دو بعثی مواجه می­شوند. آن­ها که با پیشروی رزمندگان اسلام شکست خورده بودند از یگان خود جدا شده و در بیان سرگردان بودند. آن دو عراقی درحالی که مسلح بودند از حمید رضا درخواست می­کنند که آن­ها را نیز سوار کند و به جایی برساند. او به آن­ها با اشاره می­فهماند که بار مهمات است. نزدیک نشوید و ما به سمت خط می­رویم و اگر شما می­خوهید تسلیم شوید باید به عقب بروید. آن دو به سمت وانت مهمات تیراتدازی می­کنند. حمید رضا که مسئولیت مراقبت از مهمات را برعهده دات مردانه با آن­ها مقابله می­کند و هردو را به درک واصل می­کند. وقتی حمیدرضا به شهر آمده بود این مسئله را به عنوان یک مسئله شرعی اسوال ­کرد که آیا کاری وی درست بوده است یاخیر. این نشانه تعبد و در عین حال شجاعت این زمنده است. در حالی که مسلم است مزدوری که هنوز به اسارت درنیامده است و در حال تعرض به رزمندگان است جز مرگ سزای دیگری ندارد.

پس از چندی در شهر ماند و باز تصمیم به جبهه رفتن گرفت و این­ بار کسی نمی­دانست که آخرین باری است که او به جبهه می­رود. او خداحافظی کرد و حتی عکس هم گرفت. طوری حرف می­زد که گویی باز نخواهد گشت.

چند روزی در جبهه بود که عملیات ظفرمندانه بیت المقدس آغاز شد. از آنجایی که خونین شهر جایی بود که حمیدرضا در آنجا بزرگ شده بود، با آمادگی و شوق فراوان خود را برای حمله آماده می­ساخت. او تصمیم داشت به کمک همسنگرانش بشتابد تا شهری را که در آنجا بزرگ شده بود، از دست کفار بعثی آزاد سازند. چند روزی از شروع حمله گذشته بود. در میدان جنگ، عاشقی پاک، مشتاقی خالص و پاسداری شجاع پرچم آزادی بعه دست گرفته و با سلاح ایمان می­جنگید. چه پر خروش، چه با صلابت؛ نامش حمیدرضا؛ آری به حق که این مرد با ایمان پسندیده بود.

حمیدرضا و یارانش در ابتدای حمله با موجی از گلوله­ها و بارانی از خمپاره­ها مواجه شدند. کار جلو رفتن سخت شد. کسانی که در اخرین لحظات او را دیده بودند، می­گویند: آخرین جملاتی که قبل از شهادت به زبان جاری ساخت پس از ذکر خداوند و توکل به او گفته بود دلم می­خواهد خونم ثمر داشته باشد و شهادتم منجر به آزادی خرمشهر گردد. سپس وی با رگباری از گلوله­های ضدهوایی که به زمین ریخته می­شد، مواجه و پیکر او سوراخ سوراخ و سوخته شد. سپس دشمن حمله رزمندگان را چند روزی دفع کرده و پیکر حمیدرضای شهید بر زمین تفتیده و گرم خونین شهر در اردیبهشت ماه، بر زمین ماند. وقتی که مجددا رزمندگان اسلام در مرحله­ای دیگر حمله را آغاز کردند پیکر مقدس آن شهید و یاران و همرزمان دیگرش را آزاد می­کنند. این واقعه یادآور پیکر غرق به خون سرور آزادگان اباعبدالله الحسین است که مدتی بر روی زمین گرم کربلا، رها شده باقی ماند بود و شهید ما نیز راه سرور آزادگان را پیمود.

فریاد خروشان شهید در بیابان خون رنگ، طنین انداز است و در قلب تاریخ ثبت می­شود که به خدای کعبه رستگار شدم و بالاخره حمیدرضا در تاریخ 12/2/1361 به بزرگترین آرزوی خود یعنی شهادت و کمال نائل گشت.

از مرحوم پدرش پرسیدند که چه احساسی نسبت به شهادت فرزندت داری. گفت خانواده ما همیشه در قبال مردم شهید داده شرمنده بودیم؛ چراکه ما از اول انقلاب، مدافع انقلاب بوده و در آن شرکت داشتیم، شهیدی تقدیم انقلاب نکردیم و اکنون این سربلندی و افتخار را یافتم که فرزندم را در راه خدا دادم و ذخیره­ای برای آخرتم فرستادم.

شهید، همواره زنده است و روشنگر راه راستین الله است. به امید اینکه بتوانیم راه شهید را که راه انبیاء و ائمه اطهار است بپیماییم و همیشه مدافع حق و عدالت باشیم

.

بسمه­ تعالی

بسم رب الشهدا

بسم الله الرحمن الرحیم

این وصیت­نامه برای ملت و مردم است.

"هرکس مرا طلب کند، می­یابد. آن­کس که مرا یافت، می­شناسد. آن­کس که مرا شناخت، دوستم می­دارد. آن­کس که مرا دوست داشت، به من عشق می­ورزد و آن­کس که به من عشق ورزیدريال من به او عشق می­ورزم و به آن­کس که که بدان عشق ورزیدم، می­کشم او را و آن­کس را که کشتم، خون بهایش بر من واجب است و آن­کس که خون بهایش بر من واجب شد، پس من خون بهایش هستم."

(حدیث قدسی)

آن­کس که تو را شناخت جان را چه کند

فرزند و عیال و خانمان را چه کند

دیوانه کنی هردو جهانش بخشی

دیوانه تو هر دو جهان را چه کند

خدایا تو خود شاهد باش که با فرمان تو به جبهه آمدیم و به فرمانت به خون غلطیدیم و شهید شدیم. شهادت هدف نیست، پیروزی هم هدف نیست، بلکه ترویج دین هدف است. شهادت وسیله­ای است. پیروزی راهی برای ترویج دین است و ترویج دین هدف است. قطره خون اول هر شهید زمانی که بر زمین می­ریزد، تمام گناهانش پاک می­شود.

پدر و مادر و ای کسانی که این جملات قصار را می­شنوید، من امانتی نزد شما از خداوند عالم بوده­ام و خوشحال باشید که من در راه خوبی و با عقیده خوبی از نزد شما به صاحب اصلی خود بازمی­گردم. اگر هم اشکالاتی نزد شما داشته­ام، دعا کنید خداوند مرا ببخشد و خوشحال باشید که در راه خوبی به صاحب اصلی خود باز می­گردم و از این ناراحت نباشید که من از نزد شما رفته­ام و دیگر شما مرا نمی­بینید. از این ناراحت باشد که شما با من نزد خدا و پروردگار عالمیان نیامده­اید. پس اینکه خداوند مقرر ساخته است شما در دنیا بمانید و من به پیش صاحب خود بازگردم، سعی کنید که در این دنیا به راستی و درستکاری با ایمان بودن، با تقوا بودن به زندگی ادامه دهید. من هنوز به آن اوجی نرسیده­ام که درباره امام نظری بدهم، اما همانگونه که از مغزم برمی­آید و درک کرده و می­فهمم، این است که امام را یاری کنید. آری امام را یاری کنید و از خط او منحرف نشوید و شما باید آن­ها را که به کجروی از خط امام مبتلا شده­اند، آن­ها را برگردانید. مسئولیتی که شهدا داشته­اند، حالا به گردن شماست. پس اگر این مسئولیت را شانه از روی آن خارج کنید، گناه بزرگی مرتکب شده­اید.

دکتر شریعتی می­گوید: آنان که رفتند کاری حسینی کردند و آنان که ماندند باید کاری زینبی کنند، وگرنه یزیدیند.

پیامی که برای ملت عزیز ایران و ملت عزیز دزفول دارم این است که بدانند که خداوند آن­ها را دوست می­دارد و به آن­­ها عزت بخشیده و به آن­ها شانس داده که یک امام را به آن­ها داده و یکی اینکه این ملت الهی است، خوب است. این ملت، ملت شریفی است. پس قدر خودتان را بدانید. دیگر عرضی ندارم. والسلام

حمیدرضا بصیرزاده

مصاحبه با خانواده شهید را در این ادرس ببینید  

http://www.aparat.com/v/holz0 

Displaying 20130126_092433 (1).jpg

 

 

شهدای منصورون

شهیدغلامحسین صفاتی دزفولی
شهیدکریم رفیعی
شهید سید علی جهان آرا
شهید مهدی هنردار
شهید عزیز صفری
شهید سید نورالدین صفدری
شهید شیخ عبدالحسین سبحانی
شهید حسن هرمزی
شهید اسماعیل دقایقی
شهید سید محمدعلی جهان آرا